كجا شدند كنون گو بيا يكى بنگر * شكار كردن باز سپيد و شير سياه
عنايت ابدى بر ميانش بست كمر * سعادت ازلى بر سرش نهاد كلاه
و له ايضا
بر هوا ابر بهارى سيم پالايد همى * بر زمين باد شمالى مشك پيمايد همى
گلستان نقاش گشت و نقشها سازد همى * بوستان عطار گشت و عطرها سايد همى
دارد از كافور كهسار افسرى بر فرق خويش * نور خورشيد افسر از كهسار بربايد همى
هر درخت اندر چمن همچون زنان حامله * بچّههاى رنگرنگ گونهگون زايد همى
شب همىكاهد چو عمر دشمنان شهريار * روز همچون دولت و ملكش بيفزايد همى
و له ايضا
اى به رخسار و به عارض آفتاب و مشترى * آفتاب و مشترى را من بجانم مشترى
دارى از سنبل نهاده سلسله بر آفتاب * دارى از عنبر كشيده دايره بر مشترى
تا نديدم زلف مشكينت ندانستم كه هست * بار تبت حلقهحلقه بر جهاز ششترى
لالهگون روى تو دارد ديدهء من لالهگون * چنبرى زلف تو دارد قامت من چنبرى
گر به چين از صورت خوبت يكى نسخه برند * بتگران چين همه توبه كنند از بتگرى
و له
آن بت مجلسفروز ما اگر با ماستى * مجلس ما خرمستى كار ما زيباستى
گرچه مى خورد است و از مستى بخواب اندر شد است * هم توانستى بر ما آمدن گر خواستى
دى ازو در وصل ما را وعدهء امروز بود * كاشكى امروز ما بىوعدهء فرداستى