گر همى از زعفران شادى فزايد طبع را * بوستان و باغ چون غمگين شوند از زعفران
چون هوا پنهان شود در زير عباسى ردا * زان ردا پيدا شود بر كوه خضرا طيلسان
ز آسمان گويى فرود آيد حواصل بر زمين * وز زمين گويى رود سنجاب سوى آسمان
چون شود آب شمر مانندهء سيمين سپر * شاخ بر گلبن شود مانندهء زرينكمان
گر به باغ اندر نباشد ارغوان و شنبليد * برگ زر باشد چنين و آب زر باشد چنان
باغ من هست آن نگارينى كه اندر عشق اوست * رنگ من چون شنبليد و اشك من چون ارغوان
زلف او مشك است و كافور است و روشن عارضش * بينى آن كافور كو از مشك دارد سايبان
سينهء او پرنيان است و دلش چون آهنست * بينى آن آهن كه معدن دارد اندر پرنيان
و له ايضا
طبع گيتى سرد گشت از فصل باد مهرگان * چون دم دلدادگان از هجر يار مهربان
در هوا و در چمن پوشيد سنجاب و نسيج * كوه ديباپوش را داد او معنبر طيلسان
شنبليدى گشت ز آشوبش نبات مرغزار * زعفرانى گشت ز آسيبش درخت بوستان
باد در آشوب او بنهفت گويى شنبليد * ابر در آسيب او بسرشت گويى زعفران