و له ايضا
آنچه من بر چهره دارم يار دارد در ميان * و آنچه من در ديده دارم دوست دارد بر دهان
گر تو را باور نباشد گو دهان دارد چنين * ور ترا صورت نبندد گوميان دارد چنان
بنگر آنك تا ببينى در پاكش در دهن * بنگر اينك تا بيابى زر نابش در ميان
بنگر آن قد بلندش همچو تير از راستى * وان دل بىمهرش از ناراستى همچون كمان
از قد او در دل من هست پندارى اثر * وز دل او در قد من هست پندارى نشان
و له ايضا
آمد آن فصلى كزو خرم شود روى زمين * بوستان از فر او گردد چو فردوس برين
لعل بر مرجان برآميزد درخت ارغوان * لؤلؤ از مينا برانگيزد نهال ياسمين
شاخ گل با جام مل در بزمها گردد نديم * جام مل با شاخ گل در باغها گردد قرين
خسته گردد قد جباران چو بفرازد كمان * بسته گردد دست مكاران چو بگشايد كمين
اين جهان را اصل ز آب و باد و خاك و آذر است * جمله در فرمان توست اى خسرو روى زمين
آب و آتش را تو دارى در ميان تيغ خويش * خاك را بر فرق دشمن باد را در زير زين
و له ايضا
زرگرى سازد مگر باد خزان اندر رزان * زان كجا زرين شود برگ رزان اندر خزان