و له ايضا
ملك چون سوى مرو آمد سپه را داد دستورى * به قتل و غارت گردنكشان مفسد ملعون
زدوده تيغها اندر كف ايشان چو نيلوفر * شده نيلوفر از خون بدانديشان چو آذرگون
زمين از عكس خنجرشان شده مانند بيجاده * هوا از رنگ مطردشان شده همرنگ بوقلمون
يكى شد مرده در بيشه يكى شد كشته در وادى * يكى شد خسته بر بالا يكى شد بسته در هامون
يكى را باد در خنجر ز تلخى گشته چون حنظل * يكى را مغز در تارك ز سردى گشته چون افيون
يكى را شد به طبع اندر ز فكرت شادمانى غم * يكى را شد به چشم اندر ز حسرت روشنايى خون
اگر لشكر كشد ز ايدر بتركستان شه مشرق * خطر جفت خطا گردد بلا يار بلاساغون
سپاهش در خراسان است و سهمش بر لب دجله * ركابش در نشابور است و بيمش بر لب جيحون
و له ايضا
مرا درست شد از آفريدگار جهان * كه از كمال و جمال آفريد تركستان
كلاه بر سر تركان و تيغشان در دست * چو مهر در حمل و مشترى است در سرطان
كمر بسان كمند و به موى همچو كمر * دهان بسان خيال و به موى همچو دهان
گشادن سخن و بستن كمر همه را * خبر دهد ز دهان و نشان دهد ز ميان