در مدح سلطان سنجر بن ملكشاه گويد
تا باد خزان حله برون كرد ز گلزار * ابر آمد و پيچيد قصب بر سر كهسار
تا ريخته شد پنجهء زرين ز چناران * در هر شمرى جام بلور است بخروار
از كوه بشستند همه سرخى شنگرف * وز باغ ستردند همه سبزى زنگار
چينى صنمان دور شدند از چمن باغ * زنگى بچگانند به باغ آمده بسيار
زر آب طلا كرده نگر بر رخ آبى * بيجادهء ناسفته نگر در شكم نار
وان حوض نگر برگ درو ريخته از شاخ * گسترده كسى گويى بر آينه دينار
روز از در بزم است و شراب از در خوردن * هرچند چمن نيست كنون از در ديدار
با دوست به خرگاه طرب كردن عشاق * خوشتر بود اكنون ز طرب كردن گلزار
بس دوست كه اندر جهد اكنون به لب دوست * بس يار كه اندر خزد اكنون ز بر يار
خرگاه به اكنون و مى روشن و آتش * ساقى صنم خلخ و مطرب بت فرخار
جادو شده بر زير سر زخمهء مطرب * زير آمده از جادويى زخمه به گفتار
بر ابر شده آتش سوزنده درفشان * بر آتش سوزنده شده ابر گهربار
با چرخ برابر شده آتش به بلندى * چون در صف موكب علم شاه جهاندار
شاهى كه به جاى پدر و جد و برادر * بنشست و به دو هست چنين جاى سزاوار
در مدح سلطان معز الدّين سنجر بن ملكشاه
عزيز است و پاينده دين پيمبر * به پيروزى شاه فرخنده اختر
سرافراز سلجوقيان شاه مشرق * ملك ناصر الدّين ملكزاده سنجر
ببين صورت و جسم او گر نديدى * شجاعت مجسم سعادت مصور
حوادث چو باد است و گيتى چو دريا * خلايق چو كشتى و عدلش چو لنگر
خرد در سر از بهر آن جاى دارد * كه مردم نهد پيش او بر زمين سر
ايا شهريارى كه ميراث دارى * ز جد و پدر خاتم و تيغ و افسر
كجا عزم و حزم تو گردد مهيا * كجا خشم و عفو تو گردد مقرر
ز سندان كنى موم و از موم سندان * ز آذر كنى آب و از آب آذر