هميشه كينهكش و ملكپرور است كه ديد * كه كينهكش بود و ملكپرور آتش و آب
در مدح خواجه شهاب الدّين گويد
چو آتش فلكى شد نهفته زير حجاب * ز دود بست فلك بر رخ زمانه نقاب
درآمد از در من برگرفته دلبر من * ز روى خويش نقاب وز راز خويش حجاب
خبر شنيده كه تن بر عزيمت سفرى * فرونهادم و برداشتم دل از احباب
عرق گرفته جبينش ز داغ فرقت من * چو برچكيده به گلبرگ قطرههاى گلاب
كشيده زلف گرهگير در ميان دو لب * چو خوشهء عنب اندر ميانهء عنّاب
فروزده به دو بادام صد هزار الماس * برون شده سر الماسها ز درّ خوشاب
دراز كرد زبان عتاب و گفت مرا * كه اى به لفظ خطا با فراق كرده خطاب
شباب و يار مساعد خوشست هر دو به هم * مبر ز يار مساعد بروزگار شباب
به كوه و دشت چه تازى ميان ژاله و برف * كه وقت طارم و خرگاه و آتش است و شراب
همىنبينى كز باد بهمنى در و دشت * شده است معدن كافور و چشمهء سيماب
جواب دادم و گفتم كه اى شكرلب من * مكن دراز بخشم اندرون زبان عتاب
زنم چرا نزنم دست در عنان صلاح * كنم چرا نكنم پاى در ركاب صواب
ز باد بهمن و سرما مرا چه باك بود * كه هست در دل و طبع من از دو آتش تاب
يكى ز عشق تو و ديگر از تفكّر شعر * شعاع و شعلهء هر دو رسيده تا به سحاب
همىسترد ز رخساره خون ديده به دست * به خون ديده ده انگشت خويش كرد خضاب
وداع كردم و بر جان و دل نگاريدم * حساب وصلش ديدم شبى چو روز حساب
خميده ماه به شكل كمان زرّينتوز * جهنده رجم شياطين چو بسّدين نشّاب
خيال نور كواكب ميان ظلمت شب * چنانكه پرّ حواصل ميان پرّ غراب
مثال پروين گفتى ميان نطع كبود * چو مهرههاى بلور است در كف لعّاب
بنات نعش پراكنده بر كنار سپهر * چو بيضههاى شترمرغ در ميان سراب
نجوم جوزا گفتى حمايل زرّين * فرو گذاشته از روى جامههاى حجاب