همىشود مطر اندر تراب مرواريد * به فعل و طبع مگر چون صدف شده است تراب
همى ز سيل بهارى شود سراب چون بحر * چنانكه بحر شود پيش جود خواجه سراب
بزرگوار وزيرى كه دست همّت او * ز روى دولت و اقبال برگرفت نقاب
شهاب هست به لون و به شكل چون قلمش * فلك به قوّت آن ديو را زند به شهاب
اگرچه پست كند كوه پيل مست به يشك * و گر چه ريزه كند سنگ شير شرزه به ناب
نه با عداوت او پيل مست دارد زور * نه با سياست او شير شرزه آرد تاب
ايا گزيده چو طاعت به روزگار مشيب * ايا ستوده چو نعمت به روزگار شباب
كسى كه او به همه قولها بود صديق * اگر به نقص تو يكدم زند شود كذّاب
شود به امن تو آهو بره نديم هزّبر * شود به فرّ تو تيهو بچه قرين عقاب
و له ايضا
ز بسكه ماند دل و چشم من در آتش و آب * گشاد در دل و در چشم من [ بر ] آتش و آب
چرا دو عارض و چشم مرا مرصّع كرد * اگر به صنع نگشته است زرگر آتش و آب