دلم ز دلبر چون شاد و خوش بود كه بود * نصيب چشم و دل من ز دلبر آتش و آب
اگر بشويد مر زلف را و خشك كند * شود ز زلفش پرمشك و عنبر آتش و آب
نويسم ار صفت هجر او به دفتر بر * بگيرد از صفتش روى دفتر آتش و آب
گر اشك و آهم پيدا شود بگيرد پاك * ز چشم و از دل من هفت كشور آتش و آب
هميشه از دل و از چشم من به رشك درند * به قعر هاويه و حوض كوثر آتش و آب
بترسم از دم و آهم كه سرد و خشك شوند * چو بر خليل و كليم پيمبر آتش و آب
ز خشم و طبع تو بردند ماده و مايه * چه بر اثير و چه در بحر اخضر آتش و آب
حسود و دشمن ملك ترا ببرد و بسوخت * به غرق و حرق از آن شد دلاور آتش و آب
حكايت از دل و چشم مخالف تو كند * هميشه زين جهد از برق و تندر آتش و آب
چه جوهر است حسام تو كاندرو دايم * عيان ستاره و درّ است مضمر آتش و آب
شهاب شكل و فلك صورت و مجرّه صفت * به رخ زبرجد و مينا به پيكر آتش و آب
ز آب و گوهرش آتش جدا نداند شد * تو جمع ديدى در هيچ گوهر آتش و آب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2007
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٠٧