و له ايضا
اى زلف و عارض تو به هم ابر و آفتاب * با بوى مشك و رنگ بقم ابر و آفتاب
گهگه زرشك زلف تو و رنگ عارضت * باشند جفت محنت و غم ابر و آفتاب
از برف و شنبليد كشيدند در غمت * بر روى و موى خلق رقم ابر و آفتاب
هرچند نادرست به هم برف و شنبليد * آورده اين دوطرفه به هم ابر و آفتاب
در مدح خواجه نظام الملك وزير گويد
شده است باغ پر از رشتههاى درّ خوشاب * شده است راغ پر از تودههاى عنبر ناب
به باغ و راغ مگر ابر و باد دادستند * به توده عنبر ناب و به رشته درّ خوشاب
چمن شده است چو محراب و عندليب همى * زبور خواند داودوار در محراب
هوا ز ابر چو پوشيد جوشن و خفتان * ز عكس خويش گمان كرد مهر روشنتاب
ز غنچهء گل و از شاخ بيد باد صبا * زمرّدين پيكان كرد و بسّدين نشّاب
ميان سبزه نگر برگ لالهء نعمان * ميان لالهء نعمان نگر سرشك سحاب
يكى چنانكه به زنگار برزنى شنگرف * يكى چنان كه به شنگرف برزنى سيماب
سرشك ابر گلاب و شكوفه كافور است * چو صندل است به جوى و به فرغر اندر آب
هنوز ناشده طبع جهان بغايت گرم * معالجتش به كافور و صندلست و گلاب