زو دل دشمن گران گردد سر دشمن سبك * چون سبك سازى عنان و چون گران دارى ركاب
عدل تو آب است از آن معنى كه مخلوقات را * هرگز از عدل تو نگريزد چو نگريزد ز آب
و له ايضا
در ميان عاشق و معشوق هنگام طرب * شرم و حشمت را شراب از پيش بردارد حجاب
خويشتن را در حجاب شرم و حشمت ترك من * بيشتر پوشد همى چون بيشتر نوشد شراب
راست پندارى كه كافور و گلابست اى عجب * چون شكفته عارضش خوى گيرد از شرم عتاب
من دلى دارم ز عشقش گرم پيش او شوم * تا مگر بنشاندم گرمى به كافور و گلاب
وصلجويان را به چشم اندر خيال روى او * چون مه اندر آينه است و چون ستاره اندر آب
گر خيال او نه ماه است و ستاره پس چراست * نور او آساننماى و وصل او دشوار ياب
هركه زو دلشاد شد حرصش نگرداند دژم * هركه زو آباد شد دهرش نگرداند خراب
حشمت كلّى اگر چند از پدر ميراث يافت * حشمت كلّى به نفس خويشتن كرد اكتساب
عزم و حزمت را چه باك از كيد و مكر آسمان * كوه و دريا را چه رنج از سايهء پرّ ذباب