رزبان تاختنى كرد به شهر از رز خويش * در رز بست به زنجير و به قفل از پس و پيش
بود يك هفته به نزديكى بيگانه و خويش * ز آرزوى بچهء رز دل او خسته و ريش
گفت كه [ م ] صبر نمانده است بر اين فرقت بيش * رفت سوى رزبانى ختنى و حلبى
در چو بگشاد بدان دختركان كرد نگاه * ديد چون زنگى هريك را دو روى سياه
جاىجاى بچه تابان چون زهره و ماه * بچهء سرخ چو خون و بچهء زرد چو كاه
سرنگونسار ز شرم و رو تيره ز گناه * هريكى با شكم حامل و پر [ ماز ] لبى
رزبان را به دو ابروى درافتاد گره * گفت لا حول و لا قوة الّا باللّه
اين بلاى بچگان در حق من آمد زه * همه آبستن گشتند به يك شب كه و مه
نيست يكتن به ميان همگان ايدر به * اينچنين زانيه باشد بچهء هر عنبى
دختران رز گويند كه ما بىگنهيم * ما تن خويش به دست بنىآدم ندهيم
ما همه سربهسر آبستن خورشيد و مهيم * ما توانيم كه از خلق جهان دور جهيم
نتوانيم كه از ماه و ستاره بجهيم * ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربى
روز هرروزى خورشيد [ بيابد ] بر ما * خويشتن درفكند بر تن ما و سر ما
چون شب آيد برود خورشيد از محضر ما * ماهتاب آيد و برچسبد در پيكر ما
وين دو تن دور نگردند ز بام و در ما * نكند هيچكس آن بىادبان را ادبى
رزبان آمد و حلقوم همه باز بريد * قطرهيى خون به مثل از گلوى كس نچكيد
نه بناليد از ايشان كس و نه كس بطپيد * بازآمد همگان را سوى چرخشت كشيد
بلكه ناف بچگان را همه از بن بدريد * كه ازيشان به تن اندر شده بودش غضبى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1991
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٩١