چون بزاد آن بچگان را سر او گشت به خم * وان در آويخت به روده بچگان را به شكم
بچگان زاد مدوّر همه بىقدّ و قدم * صد و سى بچه اندر زده دو دست به هم
دوسر اندر شكم هريك نه بيش و نه كم * نه در ايشان ستخوانى نه رگى نه عصبى
چون نگه كرد بر آن دختركان مادر پير * سبز بودند يكايك چه صغير و چه كبير
كردشان مادر بستر همه از سبز حرير * نه خورش داد مر آن بچّگكان را هيچ و نه شير
نه شغب كردند آن بچّگكان و نه هيچ نفير * بچهء گرسنه ديدى كه ندارد شغبى
رزبان گفت چه رايست و چه تدبير همى * مادر آن بچّگكان را مىندهد شير همى
نه به پروردنشان باشد آژير همى * نه رهاشان كند از حلقهء زنجير همى
بمرند اين همگان گرسنه بر خير همى * بيم آنست كه ديوانه شوم اى عجبى
رفته رزبان چو رود تير بپرتاب همى * تيره زانده بشتاب از ره دولاب همى
گفت اگر شير زمانه نبود ناب همى * اين توانم كه دهمتان شب و روز آب همى
[ مزد يابد ] كه كند سعى درين باب همى * تا خداوند پديدار كندتان سببى
بچّگانش بنهادند تن خويش بر آب * نجهيدند و نجستند از آن بستر خواب
گرد كردند سرين محكم كردند رقاب * رويها يكسره كردند به زنگار خضاب
دادشان رزبان پيوسته شرابى چو گلاب * نشد از جانبشان غايب روزى و شبى
گفت پندارم كان دختركان آن منند * چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند
تا بباشند درين رز در مهمان منند * رز فردوس منست ايشان رضوان منند
تا درين باغ و درين خان و درين مان منند * دارم اندر سرشان سبز كشيده سلبى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1990
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٩٠