در مدح وزير سلطان مسعود بن محمود غزنوى
الا يا خيمگى خيمه فروهل * كه پيش آهنگ بيرون شد ز منزل
تبيره زن بزد طبل نخستين * شتربانان همىبندند محمل
نماز شام نزديك است و امشب * مه و خورشيد را بينم مقابل
و ليكن ماه دارد قصد بالا * فرو شد آفتاب از كوه بابل
چنان دو كفّهء زرّين ترازو * كه اين كفّه شود زان كفّه مايل
ندانستم من اى سيمين صنوبر * كه گردد روز چونين زود زايل
من و تو غافليم و [ ماه و ] خورشيد * به رين گردون گردان نيست غافل
نگارين منا برگرد و مگرى * كه كار عاشقان را نيست حاصل
زمانه حامل هجر است و لا بد * نهد يك روز بار خويش حامل
نگار من چو حال من چنان ديد * بباريد از مژه باران وابل
بيامد اوفتان خيزان بر من * چو آن مرغى كه باشد نيمبسمل
دو ساعد را حمايل كرد بر من * فروآويخت از من چون حمايل
مرا گفت اى ستمكاره به جانم * به كام حاسدم كردى و عاذل
چه دانم من كه باز آيى تو يا نه * در آنگاهى كه باز آيد قوافل
ترا كامل همىديدم به هر كار * و ليكن نيستى در عشق كامل
حكيمان زمانه راست گفتند * كه مجنون گردد اندر عشق عاقل
نگار خويش را گفتم نگارا * نىام من در فنون عشق جاهل
و ليكن اوستادان مجرّب * چنين گفتند در كتب اوايل
كه عاشق قدر وصل آنگاه داند * كه عاجز گردد از هجران عاجل
بدين زودى ندانستم كه ما را * سفر باشد به عاجل يا به آجل
و ليكن اتفاق آسمانى * كند تدبيرهاى مرد باطل
غريب از ماه بالاتر نباشد * كه روز و شب همىبرّد منازل
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق * نهادم صابرى را سنگ بر دل
نگه كردم به گرد كاروان گاه * بجاى خيمه و جاى رواحل