داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد * آن كجا تنها بيك لشكر بيندازد خلنگ
آب چون آتش بود [ با خشمش ] آتش همچو آب * گنگ چون دريا بود با جود او دريا چو گنگ
ارزنى باشد به پيش حملهاش ارژنگ ديو * پشّهيى باشد به پيش گرزهاش پور پشنگ
تيغ او و گرز او و تير او و رمح او * دست او و جام او و كلك او و پالهنگ
گاه ضرب و گاه طعن و گاه رمى و گاه صيد * گاه جود و گاه بزم و گاه خط و گاه جنگ
فرقبرّ و سينهسوز و ديدهدوز و مغزريز * زرنثار و مشكساى و چهرهسرخ و سبزرنگ
آفرين زان مركب شبديز رنگ رخش خوى * آنكه روز جنگ بر پشتش نهد زين خدنگ
برده ران و برده سينه برده گردن برده ناف * از هيون و از هزبر و از گوزن و از پلنگ
با شدن با آمدن با رفتن و برگشتنش * ابرگرد و باد كند و برق سست و چرخ لنگ
ساق چون پولاد و پى همچون كمان ديده چو حور * سم چو الماس و دلش چون آهن و تن همچو سنگ
پيشبين چون كركس و جولانكننده چون عقاب * راهوار ايدون چو كبك و راسترو همچون كلنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1932
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٣٢