بهارى بس بديعست اين گرش با ما [ بقا ] بودى * و ليكن مندرس گردد به آبانها و آذرها
جمال خواجه را بينم بهار خرّم شادى * [ كه بفزايد به آبانها و نگزايدش صرصرها ]
الا يا سايهء يزدان و قطب دين پيغمبر * به جود اندر چو بارانها به خشم اندر چو آذرها
بهار نصرت و مجدى و اخلاقت رياحينها * بهشت حكمت و جودى و انگشتانت كوثرها
بود آهنگ نعمتها همهساله بهسوى تو * بود آهنگ كشتيها همهساله به معبرها
كف راد تو باز است و فراز است اين همه كفها * در بارت گشاده است و ببسته است اين همه درها
مكارمها به حلم تو گرفته است استقامتها * كه باشد استقامتهاى كشتيها به لنگرها
در مدح خواجه ابو الحسن فرمايد
نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا * باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
بوستان گويى همچون بت فرخار شده است * مرغكان چون شمن و گلبنكان چون و ثنا
بر كف پاى شمن بوسه بداده وثنش * كى وثن بوسه دهد بر كف پاى شمنا
كبك ناقوسزن و شارك سنتورزنست * فاخته ناى زن و بط شده طنبور زنا
پردهء راست زند نارو بر شاخ چنار * پردهء [ باده ] زند قمرى بر نارونا
كبك پوشيده يكى پيرهن خز كبود * كرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا
پوپوك پيكى نامه زده اندر سر خويش * نامه گه باز كند گه شكند بر شكنا
فاخته راست بكردار يكى لعبگر است * درفكنده به گلو حلقهء مشكين رسنا
از فروغ گل اگر اهرمن آيد بر تو * از پرى بازندانى دو رخ اهرمنا