و له ايضا
چون كند تيز [ دشنهء ] پيكار * روز بازار خنجر و پيكان
به كتف درجهد درخش حسام * به جگر برزند شهاب سنان
اين گران سر شود [ به ضرب ] سبك * آن سبك دل شود [ به زخم ] گران
پشت را خم دهد شكنج زره * گوش را كر كند صرير كمان
تاب گيرد حسام چون آتش * سوى بالا كشد روان چو دخان
بر هوا ترس مرگ بنگارد * دهن شير و ديدهء ثعبان
تو برانگيزى آفتاب نهاد * آن هيونهيكل فلك جولان
باد ساكن كنى به پا و ركاب * كوه گردان كنى به دست و عنان
تف آن آبدار آتش زخم * كاب او دل كند چو آتشدان
برزنى بر ميانهء مغفر * بكشى تا به دامن خفتان
اى جهان را ز تو پديد شده * همه آثار رستم دستان
بزدوده حسام آب چون باد * بر چمن حلّه او فكنده خزان
باغ را چو كنار سايل تو * پر ز دينار كرده باد وزان
همى از ديده خون بپالايد * بچهء رز به خانهء دهقان
مى بخواه و بخرّمى بنشين * وانكه خواهى ز بندگان بنشان
داد گيتى بدادى اندر جود * داد سرما ز خرّمى بستان
تا كند لعل روى باده بهار * تا كند زرد رنگ برگ خزان
تا بود بر سپهر هفت اختر * تا بود در جهان چهار اركان
ملك عالمت باد در بيعت * چرخ گردونت باد در فرمان
شده با فتح رايت تو قرين * كرده با عدل دولت تو قران
و له ايضا
طبع هوا بگشت و دگرگونه شد جهان * حال زمين دگر شد از گشت آسمان
دور سپهر گشت رحايى و چون رحا * كافور سوده بارد بر باغ و بوستان