و گر بداند گوهر كه بهر افسر تو * شد آفريده ز شادى نگنجد اندر كان
ز تركبچه كه زايد ز بهر خدمت تو * چو كلك زايد برجسته قدّ و بسته ميان
چو ابر و باد به طاعت همىبكوشم من * به شكر و مدح تو روز و شب آشكار و نهان
ز اهتزازم مانندهء كشيده حسام * ز بار شكرم مانندهء خميده كمان
در جواب قصيدهء حكيم رشيدى كه به امير مسعود فرستاده بود از قلعهء ناى نوشته و فرستاده
شب سياه چو برچيد از هوا دامن * ز دوده گشت زمين را ز دود پيراهن
ز برگ و شاخ درختان كه بر زمين افتاد * فروغ مهر همه باغ كرد پرسوسن
چو برگبرگ گل زرد پاره پارهء زر * كه گر بخواهى بتوانى از زمين چيدن
نسيم روحفزا آمد از طريق و داد * به من سپرد يكى درج پر ز درّ عدن
اگرچه بود كنارم ز ديدگان دريا * بماند خيره در آن درج هر دو ديدهء من
چگونه درّى بود آنكه بر لب دريا * همىنديدم جز جان و ديدگانش ثمن
يكى بهار نوآيين شكفت در پيشم * كه آنچنان ننگاريد ابر در بهمن
همى برمز چه گويم قصيدهيى ديدم * چو از زمانه بهار و چو از بهار چمن
حقيقتم شد چون گرد من هوا و زمين * ز لفظ و معنى آن شد معطّر و روشن
كه هست شعر رشيدى حكيم بىهمتا * بليغ تير قلم شاعر بلندسخن
به وهم شعرش بشناختم ز دور آرى * ز دور بوى خبر گويدت ز مشك ختن
چو باز كردم يك فوج لعبتان ديدم * بديعچهره و قدّ و لطيف روح و بدن
چو آسمانى پرزهره و مه و پروين * چو بوستانى پرلاله و گل و سوسن
به ديده برنتوانستمش نهاد از آن * كه تر همىشد ازو آستين و پيراهن