كشته بر كشته فكند و پشته بر پشته نمود * پنج فرسخ بركشيده طول و عرض رهگذار
سامرى كان نصرت بو نصر ديد از آسمان * سطوتى ديگر نهيب و لشكرى ديگر شعار
دشمنى مرگ تلخ اندر سرافكندش گريز * دوستى عمر شيرين بر دلش خوش كرد عار
نه ميسّر گشتش از ادبار خود ساز نبرد * نه مهيّا گشتش از اقبال تو راه فرار
چون مخيّر شد ميان جستن و آويختن * كرد آب [ راوه ] را بر آتش تيغ اختيار
در عزيمت جنگ بودش چون بديد آن رستخيز * در هزيمت خويشتن بر آب زد از اضطرار
آب [ راوه ] گردنش بگرفت و چندانش بداشت * تا سبك مالك روانش را به دوزخ داد بار
كمترين بندت منم و اندكترين عدت مراست * [ تو ] بدين عدّت مرا بر ديدهء آنان گمار
پس به توفيق خداى و قوّت اقبال تو * نيست گردانم رسوم بتپرستى زان ديار
تا در قلعه من از كشته بپوشانم زمين * تا لب [ راوه ] من از برده بپيوندم قطار
و من قصائده فى وداع المحبوب و مدح الممدوح
روز وداع از در اندر آمد دلبر * لب ز تف عشق خشك و ديده ز خون تر
آب نمانده در آن دو رنگين سوسن * تاب نمانده در آن دو مشكين [ چنبر ]
عبهر چشمش گرفته سرخى لاله * لالهء رويش گرفته زردى عبهر