و له ايضا
روزگاريست سخت بىبنياد * كس گرفتار روزگار مباد
شير بينم شده متابع رنگ * باز بينم شده مسخّر خاد
نه بجز سوسن ايج آزادست * نه بهجز ابر هست يكتن راد
در زمان گردد آتش و انگشت * گر بگيرم به كف گل و شمشاد
بارانده مرا شكست آرى * بشكند چون دوتا كنى پولاد
نشنود دل اگر شوم خاموش * نكند سود اگر كنم فرياد
چون بد و نيك روزگار همى * بگذرد اين چو خاك و آن چون باد
نز بد او به دل شوم غمگين * نه ز نيكش به طبع باشم شاد
و له ايضا
چو سوده دوده به روى هوا برافشانند * فروغ آتش سوزان ز دود بنشانند
سپهر گردان آن چشمها گشايد باز * كه چشمهاى جهان را همه بخسبانند
از آن سبيكهء زر كافتاب خوانندش * زند ستامى كان را ستارگان خوانند
چنان گمان بودم كاسياى گردون را * همى به تيزى بر فرق من بگردانند
ز آب ديدهء گريان چو تيغم آب دهند * [ از ] آتش دل سوزان مرا بتفسانند
كنند رويم همرنگ برگ رز بخزان * چو شفتهء رزم اندر بلا بپيچانند
غمم دمادم [ و ] نايند بر تنم پيدا * به ريگ تافته بر قطرهاى بارانند
چنان كه بيضهء عنبر به بوى دريابند * مرا بدانند آنان كه شعر من خوانند
محلّ اين سخن سرفراز بشناسند * كسان كه سغبهء مسعود سعد سلمانند
و له ايضا
جاهم چو بكاهد خرد فزايد * كارم چو ببندد سخن گشايد
آبم كه مرا هر [ خسى ] بيابد * علكم كه مرا هر [ كسى ] بخايد
گويى فلكم بر جهان كه ايدون * هر آتش سوزان به من گرايد