خدايگان جهان تاج خسروان محمود * شه همه عجم و خسرو همه اعراب
و له ايضا
شد مشك شب چو عنبر اشهب * شد در شبه عقيق مركّب
زان بيم كآفتاب زند تيغ * لرزان شده ز گردون كوكب
ما را به صبح مژده همىداد * آن راست گو خروس مجرّب
برزد دو بال خود را برهم * از چيست آن ندانم يا رب
هست از نشاط آمدن روز * يا از تأسّف شدن شب
اى ماه روى سلسله زلفين * اى نوش لعل سيمين غبغب
پيش من آر باده از آن روى * نزد من آر بوسه از آن لب
دل را نكرد بايد مغرور * تن را نداشت بايد متعب
در دولت و سعادت صاحب * كآداب ازو شدست مهذّب
منصور بن سعيد بن احمد * كش بندهاند حرّان اغلب
آنكو عميد رفت ز خانه * وانكو اديب رفت به مكتب
در فضل بىنظير و نه مغرور * در اصل بىقرين و نه معجب
از خلق اوست چشمهء خورشيد * وز خلق است عنبر اشهب
تا بر زمين برويد نسرين * تا بر فلك برآيد عقرب
در مجلست ز نزهت مفرش * بر آخورت ز دولت مركب
در مدح خواجه منصور گويد
قوّت روح خون انگور است * تن بر او فتنه گشت [ و ] معذور است
آن نبيد اندر آن قدح به صفت * جان در جسم و نار در نور است
همچو زنبور شد زبانگز و باز * در گوارش لعاب زنبور است
باده گر جان حور شد شايد * زان كه انگور ديدهء حور است