زمين ز گريهء ابر است چون بهشت نعيم * هوا ز خندهء برق است چونكه سينا
يكى بگريد بر بيهده چو مردم مست * يكى بخندد خيره چو مردم شيدا
كنار جوى پر از جامهاى ياقوت است * كه شد به جوى درون رنگ آب چون صهبا
ز بسكه خورده از آن آب همچو صهبا باغ * شده است راز دل خاك سربهسر پيدا
ز بسكه ديبه و خز داده شاه شرق همى * هوا شده همه خزّ و زمين شده ديبا
ز بهر چيست كه ديبا و خز همىپوشند * كنون كه آمد گرما فراز و شد سرما
جهان برنا گر پير شد عجب نبود * عجبتر آنكه كنون پير بود و شد برنا
شده چو مجلس سلطان ز خرّمى بستان * غزلسرايان بر گل چو من هزار آوا
نه حكم او به تهوّر نه عدل او بنفاق * نه حلم او به تكلّف نه جود او به ريا
سنان اوست قدر گر مجسّم است قدر * حسام اوست قضا گر مصوّر است قضا
اگر قدر نشد اين چون نترسد از فتنه * و گر قضا نشد آن چون رسد به هر مأوا
خدايگانا فرخنده نوبهار آمد * وز آمدنش جهان را فزود فرّ و بها
ز لاله راغ همه پر ز رزمه و حلّه * ز سبزه باغ همه پر ز تودهء مينا
* * *
زهى سخاى مصوّر به روز بزم و نشاط * زهى قضاى مجسم بروز رزم و دغا
هزار شيرى بر باره روز جنگ و نبرد * هزار بحرى بر تخت روز جود و سخا
زمين نمايد با قدر و راى تو گردون * شمر نمايد با دست و طبع تو دريا
كجا گريزد دشمن اگر چو مرغ شود * عقاب هيبت تو چون گرفت روى هوا
و گر مواجهه آيد عدوت نشناسى * كه هيچوقت نديدى ازو مگر كه قفا
و له ايضا فى المدح
زلفين سياه آن بت زيبا * گشته است طراز روى چون ديبا
بر عاج شكفته بينمش لاله * در سيم نهفته يابمش خارا
بر تختهء سيم اوفتد برهم * از سايه دو توده عنبر سارا
وز درج عقيق او پديد آيد * از خنده دو رسته لؤلؤ لالا