چنان كز فسونگر گريزند ديوان * به سد ميل از ايشان گريزد فسونگر
هزيمت گرفتند كاغاز كردم * به جاى فسون مدح مير مظفر
كجا تيغ او سست ديوار آهن * كجا دست او خشك درياى اخضر
درخت بريده بنالد و ليكن * ز نامش ببالد هر آدينه منبر
جهان همچو درياست او همچو كشتى * زمانه چو موج و كف او چو لنگر
جهان از ستم كرد خالى و ليكن * كفش بر درم هست دايم ستمگر
ز شمشير و زوبين او دشمنان را * بدنها مشقّق جگرها مجدر
شود خار با مهر او شاخ طوبى * شود زهر با ياد او آب كوثر
چو اخگر شود گر شود جفت كينش * دل تيرهء بدسگال بداختر
دل اوست انگشت و كين شه آتش * ز انگشت و آتش چه زايد جز اخگر
ايا شهريارى كه گردون نيارد * به فرهنگ و تدبير تو تا به محشر
چو لشكر كشيدى به حرب معادى * زدى همبر لشكر او معسكر
به دست اندرون تيغهاى مهند * به زير اندرون بادهاى مصور
همه لالهشان تيغ و پاليز ميدان * همه تركشان بالش و درع بستر
ز بس گرد اسبان و خون سواران * هوا گشته اغبر زمين گشته احمر
چو بنهفتى آن پهلوى تن به جوشن * بپوشيدى آن پرهنر سر به مغفر
به يك حملهء تو چنان شد كه خصمان * همه عرض كردند مغفر به معجر
و له ايضا
تا بيشتر زند به دلم عشق نيشتر * باشد مرا به مهر بتان ميل بيشتر
انديشهء يكى پسر اندر سرم فتاد * هرگز نيامده به سر من چنو پسر
زلفينش باژگونه و من باژگونه زو * كردارهاى او ز همه باژگونهتر
بنوازدم به ناز و بيندازدم به رنج * در خواندم به بام و برون راندم ز در
چون ماه زير ابر رخ او به زير زلف * چون ابر زير ماه دل او به زير بر
زلفش بسان مشك سرشته به غاليه * رويش بسان سيم زدوده به معصفر