در مدح سلطان ابو دلف گفته
مهى سرو بالا و سروى سمنبر * كه شمشاد دارد به برگ سمن بر
رخش همچو سيمى كه گل بار دارد * دلش همچو سنگى كه دارد سمن بر
روان گردد از ياد رويش منقش * سخن گردد از وصف مويش معنبر
كجا زلف او باشد و قامت من * نه چوگان به كار آيد آنجا نه چنبر
برخ بر شب و روز آذر فروزان * فروزان به دل بر شب و روزم آذر
نسوزد همى زلف او زاتش رخ * مرا زاتش دل بسوزد همى بر
گر از كودكان دلستانند پيران * به بادام و شكر عجب نى و منكر
عجب زان بت خرد كو دل ستاند * ز پيران جادو ببادام و شكر
سخن شد چنان كم ببايست رفتن * به نزديك آن پادشاه سخنور
پرىپيكر من شد آگاه و آمد * گذشته خروش دلش از دو پيكر
زمانى همىخست مرجان به مرجان * زمانى همىسود مرمر به مرمر
ز نسرين همىكند برگ بنفشه * ز عبهر همىريخت آب معصفر
دلش گشته لرزان ز باد جدايى * چو از باد صرصر درخت صنوبر
برفت از بر من بزارى نهاده * يكى دست بر دل دگر دست بر سر
نشستم بر بارهيى باد تك من * كه هم كوهبر است و هم كوهپيكر
سبق برده از رخش و شبديز مانا * كه رخشش پدر بود و شبديز مادر
ز بالا به پستى قضاى الهى * ز پستى به بالا دعاى پيمبر
قمر دايم از زخم گوشش منقش * زمين دايم از شكل نعلش مقمر
به آب اندرون همچو موسى عمران * به آتش درون چون براهيم آذر
سمش دشتها را چنان درنوشتى * كه انگشت مردم ورقهاى دفتر
سر اندر بيابان نهاده من و او * همه جاى ديوان و غولان سراسر
درو رسته پيوسته خار مغيلان * چو دندان افعى و كام غضنفر
يكى همچو زوبين يكى همچو سوزن * يكى همچو پيكان يكى همچو نشتر
درو ديو نستوه چندانكه باشد * به دو در سروش اهرمن را مسخر