از آنكه هست چو زوبين او شهاب از دور * بود گريزان همواره اهرمن ز شهاب
بروز كوشش بانگش به گوش گردان در * بود به هول چو تندر به فعل چون سيماب
اگر پيمبر محراب كاخ او گفتى * نتافتى به جهان هيچكس رخ از محراب
و له ايضا
بنفشه زلفى و سيمين بر و عقيقين لب * به روى مايهء روز و به موى مايهء شب
سلبش سرخ و مى سرخ درفكنده به جام * لبش به رنگ مى و عارضش به رنگ سلب
بلاى تن به دو زلف و جفاى جان به دو رخ * هلاك دين به دو چشم و نشاط دل به دو لب
سياه زلفش بر سرخ رخ فتاده مدام * هم آنچنانكه به عناب بر فتاده عنب
به نور روى دلريش من سپرده به نار * به تاب زلف تن زار من فكنده به تب
اگر ببندد زلفش دلم مدار شگفت * و گر خلد جگرم جعد او مدار عجب
ز بهر آنكه عجب نيست بستن از زنجير * براى آنكه عجب نيست خستن از عقرب
* * *
بسان سوسن جبهت بسان سنبل جعد * بسان سيب زنخدان بسان سيم عنب
سرشك من سبب سرخى دو عارض اوست * كه هست سرخى گل را سرشك ابر سبب
سرشك ابر و نسيم شمال بستان را * به در شهوار آراست عنبر اشهب
فشانده شاخ گل زرد بر بنفشه شگفت * فشانده باد گل سرخ بر شكوفه عجب
يكى چو ريخته دينار بر كبود پرند * يكى چو بيخته ياقوت بر سپيد قصب
و له ايضا
لؤلؤ لالاش را از لالهء نعمان صدف * لالهء نعمانش را از عنبر سارا سلب
چشم او مخمور و من خوردم به جام مهر مى * زلف او لرزان و من دارم ز داغ هجر تب
زلف شبرنگش مرا ناهيد بنمايد به روز * روى رخشانش مرا خورشيد بنمايد به شب
مهر من به روى همه زان نرگسان مهره باز * عجب او بر من همه زان كژدمان بل عجب
از دل و چشمم همىخيزند جيحون و جحيم * وز لب و زلفش همىخيزند عناب و عنب