مگر ايادى جود ترا بسنجد طبع * كه شد شكسته ترازوى وهم را شاهين
بس است حجت قاطع كمال و فضل ترا * همين كتاب كه هر حرف اوست درّ ثمين
زمانه را ز يسار تو باد جمله يسار * سپهر را ز يمين تو باد جمله يمين
اين رباعى را در نواحى استرآباد بر شاه كبود جامه خوانده اسبى صله دريافت
اى شاه به لطف و بذل كان دگرى * در قالب ملك و عدل جان دگرى
زان روى كبود جامه مىخوانندت * كز رفعت و قدر آسمان دگرى
381 مرزبان فارسى
نامش چون دستگاه دانشش رفيع و چون بارگاه همتش وسيع ميدان بلاغت را فارس و ايوان فصاحت را حارس بعضى گويند معاصر حكيم حنظلهء بادغيسى و ابو سليك گرگانيست و مرزباننامه به وى منسوبست و بعضى نوشتهاند كه صاحب مرزباننامه از اجداد آل زيار و قابوس وشمگير بوده است و آن مرزبان ديلمى بوده است و اين فارسى است حق آن است كه نام وى رفيع الدّين و شيرازيست و مرزباننامه بتحقيق از وى نيست معاصر سلجوقيه و مداح ارسلان بن سلجوقى بوده و او را مداحى مىفرموده از اوست :
هر روز خيزم از هوس عشق سوى دوست * همچون شرر ز آتش و همچون بخار از آب
گر بانگ بر زمانه زند درهم اوفتد * چون زلف و روى يار شب و روز از شتاب
چون دى شود ز بيم وى امروز در عدم * و امشب ز بس نهيبش چون دوش در حجاب
بگذشت بر بحار نسيمى ز لطف او * شد قطره در دهان صدف لؤلؤ خوشاب
ور صرصرى ز قهرش كردى بر آن گذر * خاكش رماد گشتى و آبش شدى سراب