از نور نار اندوخته وز نار نور افروخته * فرهادوش دلسوخته دور از لب شيرين چو من
در شب تجلّى داده بد نخلى به پا استاده بد * آرى ز نخلى زاده بد طفلى چكان از لب لبن
تاجش بسر بر چون تكين تن قابل نقش نگين * قدّش چو سرو راستين استاده در صحن چمن
شب را ز نورش تابها وز ديده ريزان آبها * تا روز در محرابها مؤمن دل و مومين بدن
از گريه روشنتر شود تا بنده چون اختر شود * كى زاب ديده تر شود كرده مشمّع پيرهن
با جامه عريان آمده با آب بريان آمده * با خنده گريان آمده شب تا سحر بر خويشتن
شب بر لبش خنده بود روزش سرافكنده بود * هر تن بجان زنده بود زنده است جان او بتن
دارد حصار و منجنيق از پردهء شعر دقيق * در عكس چون لعل و عقيق اندر بدخشان و يمن
در ديده آب و آذرش چهره چو نقش آزرش * از نور حورى بر سرش بر فرق حورش اهرمن
چشمش بىخوابى خوشست از سوز خاطر سركشست * آن را كه در دل آتش است از ديده بگريزد وسن
آهيخته تيغ آتشين بگشاده بر ظلمت كمين * چون در شبيخون روز كين تيغ شه لشكرشكن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1406
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٠٦