در مدح اتابك سعد بن زنگى گويد
منور چيست آن مهروى گلرخسار را گلشن * چو شب يكروى او تاريك چون روز آن دگر روشن
همىخندند خوبانش بروز بزم بر چهره * همىبندند مردانش بعزم رزم بر جوشن
گه تصوير فارس را بود در ظهر او مأوى * گه تعليم طوطى را بود در بطن او مسكن
درو غلمان روزافزون چو تركانند اندر چين * درو خوبان رخ گلگون چو حورانند در گلشن
اگر بوسش زنى بر لب شود چينى رخش گلگون * و گر آهش كنى در رخ شود حورش چو اهريمن
شود چون دمزنى رويش به يكدم چون چراغ از دم * شود گر بنگرى سويش چو چشم از مردم آبستن
نمايد رستهء دندان درو چون رشتهء پروين * بتابد طلعت جانان در آن چون ماه بر خرمن
بتازى پارسى نامش از آن نام زنان آمد * كه مشاطه است و نتواند كسى مشاطگى جز زن
چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه * و ليكن روى او روشن بسان قبلهء بهمن
يكى چينى كه بر وى تيغ هندى كارگر نايد * يكى هندى كه دارد دوست روم و زنگ را دشمن
برو هرچند نايد تيغ هندى كارگر ليكن * مشبك گردد از پيكان تير شه چو پرويزن
خداوند جهان سعد آن فريدون فر رستم دل * كه با مرديش روز كين فروماند چو زن بيژن