در هجو حميد الدّين نامى گفته است
چند گويى سخن ز بخل حميد * سخن يافه گفت كم بايد
جود ازين بيشتر چگونه بود * كو به روزى كه خلوت آرايد
كمكى گوشتش برى بفلان * صد منت دنبه جود فرمايد
و له ايضا
اين بس شرف سفر كه در عالم * تاريخ ز هجرت پيمبر شد
بر من سفر از حضر به است ار چند * اين شد چو نعيم و آن چو آذر شد
بس كهتر طبع ابله انديشد * كو كرد سفر حكيم و مهتر شد
* * *
دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند
تا بود پر دهند بوسه بر او * چون تهى گشت خوار اندازند
* * *
عمر دراز گرچه ز هر نعمتى به است * بد نعمتى كه عمر دراز است در نياز
اندر نياز عمر دراز اى برادران * عمر دراز نيست كه جان كندن دراز
* * *
اى برادر گر عروس خوبت آبستن شده است * اندرين مدت كه بودى غايب از نزد عروس
بر عروست بدگمان گشتن نبايد بهر آنك * ماكيان چون نيك باشد خايه گيرد بىخروس
* * *
جمال مجلس باشد بمردم دانا * اگرچه باشد جاى نشست پايگهش
چنان كه زينت هر بيت را ز قافيه است * اگرچه پايگه بيت هست جايگهش
* * *
مثل آنكه او بود احمق * مردمان فيلسوف خوانندش