322 على شطرنجى سمرقندى
بخواجه دهقان على مشهور بود كاروان بلاغت را خواجه و دفتر فصاحت را ديباچه شاهان ميدان سخن پياده رخ بر پاى اسب فكرتش سودندى و پيلتنان عرصهء ادراك در جنب فرزين فرزانهء خاطر دراكش مات بودندى بالامعى جرجانى و شمس خاله مصاحب بوده و كسب شيوهء شاعرى را از سوزنى نموده اما حكيم سوزنى چندين قصيده در مدح وى گفته علىاىحال مردى با افضال و سخاوت خصال بوده از اشعار او منتخب شد .
قطعات در تجريد و تحقيق و هجا
چند گويى اى امير آخر كه از اقبال من * در پناهى از بد ايام و فارغدل ز قوت
گر تو ندهى قوت جان من دهد آنكس كه داد * قوت جان يونس پيغمبر اندر بطن حوت
ور ندارى در پناهم داردم آنكس كه داشت * مر محمّد را بغار اندر پناه عنكبوت
و له
انصاف همه خلق بدادى بتمامى * زان روى درخشنده و زان برشده قامت
گر شرط غرى كردن اين بد كه تو كردى * پس بر همه غرهاى جهان نيست ملامت
سخنم عجب آيد كه ترا چندين آسيب * بر . . . برسيده است و تو هستى بهسلامت
بر . . . تو زان روى نكو رنج رسيد است * بر روى تو خصمى كند آن . . . بقيامت