هست لب لعل تو كوثر آتشنماى * هست كف شهريار گوهر دريا ضمين
گر به مثل روز رزم اسب تو نعل افكند * ياره كند در زمانش دست شهور و سنين
چون ز خروش دو صف وقت هزاهز كند * چشم جهان اختلاج گوش زمانه طنين
كوس و غبار سپاه طوطى و صحراى هند * خنجر و خود سياه آينه و بحر چين
خلق تو از راه لطف جان بربايد ز خلق * چون حركات فلك در نغمات حزين
از عدوى سگصفت حلم و تواضع مجوى * زان كه به قول خداى نيست شياطين ز طين
بنده سخن تازه كرد و آنچه كهن داشت شست * كان همه خرمهره بود وينهمه در ثمين
سنگ در اجزاى كان زر شد آنگاه لعل * نطفه در ارحام خلق مضغه شد آنگه جنين
گرچه درين فن يكيست او و دگر كس بنام * آن مگس سگ بود وين مگس انگبين
حاجت گفتار نيست زان كه شناسد خرد * سندس خضر از پلاس عبقرى از كوردين
در مذمت شعراى روزگار خود گفته است
بر باطلند از آنكه پدرشان پديد نيست * وز حق نه آدم است و نه عيسى خطابشان
هستند از قياس چو فرسوده هاونى * سر نى و بن هميشه ز سودن خرابشان
از طبع خشكشان نتوان يافت شعر تر * نيلوفر آرزو كه كند در سرابشان