تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1204

مساهمون:

ص١٢٠٤
گه نسيم مشك‌بو از دشت مىآرد عبير * گه سحاب نيلگون بر خاك مىريزد گهر

و له

روزى سه چار اگر به ضرورت مشوّش است * احوال روزگار نه بر وفق اختيار چندان بود ولى كه ضمير خدايگان * حاصل كند فراغت كلى ز گيرودار گردد ز دشمنان شكم خاك ممتلى * گيرد زمين ز خون عدو رنگ لاله‌زار ايمن شود زمانه ز بدخواه شوربخت * خالى شود جهان ز بدانديش خاكسار

و له ايضا فى اللّغز

چيست آن اختر رخشان رخ روشن ديدار * كه بجز در شب تاريك نباشد بيدار طرفه مرغيست كه هم ساكن و هم سيّار است * باز روشن تن و سيمين دم و زرين منقار عاشق‌آساست ازآن‌روى كه سوزى دارد * ليك جان‌بخش بود بوسهء او چون لب يار همچو مرغيست كه در دام طپيدن گيرد * قصد بالا كند و بسته دو پايش ناچار گلى از باغ خليلست و به يك‌دم چو مسيح * مرده را زنده كند لعل لبش ديگربار