و له رباعى
يك شهر همى فسون و رنگ آميزند * تا بر من و بر تو رستخيز انگيزند
با ما به حديث عشق تا چه ستيزند * هر مرغى را بهپاىخود آويزند
295 طرطرى هندى
از حكما و بلغاى هندوستان است و تقى اوحدى نوشته كه در مجموعهاى شش هفت قصيدهء نيكو به اسم او ديدهام بههرحال ازو مىباشد :
هست گويى عارض آن ترك زيبا آفتاب * گر بود ممكن كه دارد برج ديبا آفتاب
وصل او خواهد ز ايزد مهر او ورزد به جان * هرك را بايد رونده سرو و گويا آفتاب
نيست با سيمين سرين و لالهگون رخسار سرو * نيست با زلف سياه و چشم شهلا آفتاب
دوش نزديك من آمد آفتاب نيكوان * چون برون زد موكب از ميدان مينا آفتاب
در صفات آفتاب و آسمان ماندم عجب * چون برآمد ناگهان از روى دريا آفتاب
گفتى از روى مثل بود اين جهان موسى و بود * آستينش آسمان و دست بيضا آفتاب
روشن و تابان ز دريا روى بر بالا نهاد * راى شاهنشاه عادل بود مانا آفتاب