و له ايضا
آمد شكستهدل شده با زلف پرشكن * وقت رحيل من بر من دلرباى من
دستش ز زلف مشك پراكنده بر قمر * چشمش ز اشك لاله روان كرده بر چمن
همچون دهنش ديده پر از درّ آبدار * گفتى همى به ديده رود درّش از دهن
گه چشم من ستاره برآورد بىسپهر * گه جزع او عقيق برافشاند بىيمن
او را وداع كردم و صبرم وداع كرد * آرى وداع صبر بتر در غم و حزن
اى حبذا و سود ندارد ز حبذا * دل را به درد دلبر جان را به درد تن
از من جدا شدند نه بر روى اختيار * چون من به اضطرار جدا گشتم از وطن
ياران آن ديار و رفيقان آن مكان * سكّان آن مقام و قرينان آن قرن
با من چشيده بادهء نزهت در آن طلل * با من كشيده دامن دولت در آن دمن
آرى چو جور دور فلك بگذرد ز حد * زان پس به چشم اهل سنن نگذرد و سن
شير از عرين كرانه كند آهو از قرين * مرد از وطن غريب شود اشتر از عطن
چون شمع روى دوست نديدم همى به چشم * گفتى كه شمع روز نمانده است در لگن