شفيعى گر ترا گيرد كه آن بيچاره مىميرد * دل تو رحم نپذيرد پس اين درديست بىدرمان
چو بينى سوز من گويى كه اين زرقيست يا قى * چو بينى گريهام گويى كه اين اشك است يا باران
مرا گويى كه درد ما به از قند است و از حلوا * ترا صرعست يا سودا كس از حلوا كند افغان
ز رنجم گنجها دارى ز خارم جفت گلزارى * چه مىنالى بطرّارى منم سلطان طرّاران
بهل جام عصيرانه كه آوردى ز ميخانه * سبو را ساز پيمانه كه بىگه آمديم اى جان
زهى آبى كه صد آتش ازو در دل زند شعله * يكى لون است و صد الوان شود بر رخ ازو تابان
شرابى چون زر سورى ولى نورى نه انگورى * برد از ديدهها كورى بپرّاند سوى كيوان
چو كرد آن مى دگرسانش نمود آن جوش برهانش * انا الحق بجهد از جانش زهى فر و زهى برهان
و له طاب الله ثراه فى اللطيفة
امروز مستان را نگر در مست ما آويخته * افكنده عقل و عافيت و اندر بلا آويخته
من خاك پاى آن كسم كو دست در مردن زند * جانم فداى آن مسى كز كيميا آويخته
بر جه طرب را ساز كن عيش و سماع آغاز كن * خوش نيست آن دف سرنگون نى بينوا آويخته