در صفت بهار و حقايق ارواح
آمد بهار خرم و آمد رسول يار * مستيم و عاشقيم و خرابيم و بىقرار
اى چشم و اى چراغ روان شو بسوى باغ * مگذار شاهدان چمن را در انتظار
گويى قيامت است كه بركرده سر ز خاك * پوسيدگان بهمن و دى مردگان پار
تخمى كه مرده بود كنون يافت زندگى * رازى كه خاك داشت كنون گشت آشكار
شاخى كه ميوه داشت همىنازد از نشاط * بيخى كه آن نداشت خجل ماند و شرمسار
آخر چنين شوند درختان روح نيز * پيدا شود درخت نكو شاخ بختيار
لشكر كشيد شاخ درخت و بساخت برگ * اسپر گرفته ياسمن و سبزه ذو الفقار
و له ايضا رحمه الله
ترا سعادت بادا در آن جلال و جمال * هزار عاشق اگر مرد خونبهات حلال
به يك دمم بفروزى به يك دمم بكشى * چو آتشيم به لطف تو اى لطيف خصال
دل آب و قالب كوزه است و خوف بر كوزه * چو آب رفت باصلش شكسته گير سفال
ترا چگونه فريبم كه در جوال كنم * كه اصل مكر توى و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجى و دام را بدرى * كه ديده است كه شيرى رود درون جوال
نه گربهاى كه روى در جوال و بسته شوى * كه شير پيش تو بر ريگ مىزند دنبال
هزار صورت زيبا برويد از دلوجان * چو ابر عشق تو باريد در پى اقبال