در مدح خاقان كبير شروانشاه منوچهر اخستان گويد :
نافهء آهو شدست ناف زمين از صبا * عقد دو پيكر شدست پيكر باغ از هوا
طلق روانست آب بىعمل امتحان * زر خلاص است خاك بىاثر كيميا
دفتر گل را فلك كرد به شنگرف رنگ * زرين شيرازه زد هر ورقى را جدا
دوش نسيم سحر بر در من حلقه زد * گفتم كان كيست گفت قاصديم آشنا
گفتم كاسرار باغ هيچ شنيدى بگوى * گفت دل بلبل است در كف گل مبتلا
برنتوانم گرفت پره كاهى ز ضعف * گرچه به صورت يكيست روى من و كهربا
پيش بزرگان ما آب كسى روشن است * كاب ز پس مىخورد بر صفت آسيا
در هنگام محبوسى به جهت رسول پادشاه روم گفته و او را شفيع مرخصى خود ساخته
فلك كجروتر است از خط ترسا * مرا دارد مسلسل راهبآسا
نه روح اللّه براين دير است چون رشد * چنين دجال فعل اين دير مينا
تنم چون رشتهء مريم دوتا هست * دلم چون سوزن عيسى است يكتا
من اينجا پايبند رشته ماندم * چو عيسى پايبند سوزن آنجا
لباس راهبان پوشيده روزم * چو راهب زان برآرم هر شب آوا
به صور صبحگاهى برشكافم * صليب روزن اين بام خضرا
به من نامشفقند آباى علوى * چو عيسى ز آن ابا كردم ز آبا
مرا از اختر دانش چه حاصل * كه من تاريكم او رخشنده اجزا
چه راحت مرغ عيسى را ز عيسى * كه همسايه است با خورشيد عذرا
چرا عيسى طبيب مرغ خود نيست * كه اكمه را تواند كرد بينا
نتيجهء دختر طبعم چو عيسى است * كه بر پاكى مادر هست گويا
سخن بر طبع بكر من گواه است * چو بر اعجاز مريم نخل خرما
چو مريم سر فكنده زيرم از طعن * سرشكى چون دم عيسى مصفا
مرا ز انصاف ياران نيست يارى * تظلم كردنم زان نيست يارا
نه از عباسيان خواهم معونت * نه بر سلجوقيان دارم تولا