مگر به دلبرى آمد چو طرهء خوبان * كه در كلالهء سنبل هزار پيچوخم است
نواى مرغ بهارى رسيده تا گردون * چنانكه گنبد او پرصداى زير و بم است
صبا كه زنده ازو گشته خاك بيماريست * كه هر نفس كه برآرد شفاى صد الم است
ز لطف و تربيت خواجه بين كه كار جهان * چنان شد است كه بيمار او مسيحدم است
و له ايضا
اى كرده غمزهات علم فتنه آشكار * در بارگاه حسن تو خورشيد پردهدار
تشويشهاى زلف بر اطراف عارضت * سهلست چون ممالك خوبيست برقرار
پس آرزوى وصل تو كرديم و چون نبود * ماييم و در فراق همان نالههاى زار
چشم بد از تو دور كه با فر شاه شرع * پيداست بر رخت اثر لطف كردگار
مسعود صاعد آنكه فلك ايمن از فناست * تا در پناه دولت او شد به زينهار
و له
ز عاشقان چو حديثى رود در انجمنش * در آن ميان كه رساند به گوش حرف منش
توان نمود كه در كام آرزو به چه ذوق * زهاب چشمهء نوش آيد از چه ذقنش
ز مهر آن لب لعل آفتاب ياد نكرد * كه از عقيق جگرگوشهايست در يمنش
صبا خطاب ندانم به زلف او چه كند * چو نافه بندهء كمتر نويسد از ختنش
اگر غلالهء او را حرير و گل دوزند * شود ز نازكى آزرده تودهء سمنش
ز تير غمزه كه پيكان شكست در جگرم * چنان نمىشكنم كز عتاب دلشكنش
نسيم سنبل او چون نباشدم همدم * چگونه تازه توان بود همچو نسترنش
خراب كرد خرد راز جام عشوهء خويش * هنوز تا چه كند دلفريبى سخنش