و له ايضا
مرا بدين دل اندهپرست سودايى * كجا رسد كه كنم دعوى شكيبايى
چو او به مصر دلم يوسف است و جان عزيز * چه باشد ار بكشم محنت زليخايى
ز عشق اوست كنون ماه و پهلوى لاغر * چگونه با او پهلو زند به زيبايى
زهى به غارت جانها و تركتازى دل * غلام هندوى زلفت هزار يغمايى
به ملك حسن تو گويى خلل رسد كه دمى * سنان غمزه به خون دلى بيالايى
سراچهء دل من تنگ عرصهايست درو * غم فراخ روت چون كند به تنهايى
چو سايه در پس پردهنشين كه خوش نبود * كه گويم اى شده چون آفتاب هرجايى
ز نور عارض رخشنده همچو مردم چشم * به كلبه در ز پس هفت پرده پيدايى
و له ايضا
كجا رسد به جناب تو آفتاب كه نيست * به لطف پردهنشين شوخچشم بازارى
زهى به غارت دلها ختائيان مژه * گرفته هندوى زلف ترا به سردارى
دلم به شكل دهان تو شد كه از تنگى * درو بود ره انديشه هم به دشوارى
به غمزهء تو نگويم چرا شكستى عهد * كه خود ز تيغ نديدست كس وفادارى