كنون نشاط گشادست بر فلك رايت * كنون سرور نهادست بر سپهر سرير
شود بهجاى دو دستت دو بحر گوهر موج * به خاك خشك بر ار نقش خود كنى تصوير
چو جست برق اميدى برآيد از پس آن * كف تو دامن احسان كشان چو ابر مطير
بهجز دو دست حوادث نباشدش معنى * اگر كنند به حق لفظ جود را تفسير
چو در هواى ثناهاى تو گذارم كلك * ز جا به رقص درآيد ز استماع صرير
چو بر جز از تو ثنا خوانم آنچنان دانم * كه بر مقابر كفار مىكنم تدبير
زمين به خيل تو ز آنسان شده است مستغرق * كه دشمنت همه بر روى كاشتست زرير
و له ايضا
سپهر دولت و رفعت دگرباره نمود اختر * عروس ملك و ملت رفت باز اندر زروزيور
امامت گر شود ملكى در آن ملكى تو شاهنشه * شهامت گر شود دينى در آن دينى تو پيغمبر
چو در محفل سخنرانى هرآنكس مستمع باشد * صدف كردار مغز او شود در استخوان گوهر
همانا كافرينش از براى عطر اخلاقت * نهادست آتش اختر درين فيروزهگون مجمر