دختر سلطان را مقتدى عباسى بخواست و با تجملى تمام بفرستاد و در رابع عشرين رمضان سنهء خمس و ثمانين اربعمائه مريض شد و به بغداد درگذشت . مدت سلطنتش بيست سال و عمرش سى و هشت سال بوده از اوست :
بوسى زد يار دوش بر ديدهء من * او رفت و ازو بماند تر ديدهء من
زان داده برين ديده نگارينم بوس * كو چهرهء خويش ديده در ديدهء من
29 جاهى صفوى رحمه اللّه عليه
اسمش سلطان ابراهيم بن بهرام ميرزا بن شاه اسماعيل صفوى نور اللّه مرقده و بعد از رحلت شاهطهماسب صفوى كه اسماعيل ميرزا پسرش از محبس قلعهء قهقهه بيرون آمد و سلطنت بر وى مسلم شد از غايت قساوت قلب ابقا بر شاهزادگان صفوى نكرده [ در دارالسلطنهء قزوين ] به يك روز يازده شاهزادهء صغير و كبير و يك هزار و دويست كس از برنا تا پير قزوين به قتل آورد چنانچه در تاريخ مرقوم داشتهام از جملهء آنها اين شاهزادهء آزاده كه بنى عم و داماد او بود بىگناه در اول شباب به شكنجهء طناب كشته شد وى به انواع فضائل آراسته و از اجناس رذايل پيراسته در حسن خط و نقاشى و موسيقى و كمالات ديگر معروف بوده شهادتش در سنهء 985 و اين اشعار از آن ملكزادهء مغفورست :
گفتى كه چرا جاهى مسكين شده خاموش * زو پرس كه شايد سخنى داشته باشد
و له
يار آمد به سرت در دم رفتن جاهى * ديده بگشاى اگر طاقت ديدن دارى