بالاى كسى بلاى جان شد * بالاتر از اين چه مىتوان شد
بوديم به دوستيش خرسند * آن نيز نصيب دشمنان شد
* * *
بوسهء او از مى شب در گلويم سرمه ريخت * ور نه با لعل خموشش گفتگو بسيار بود
* * *
هميشه در بغل گلرخان بود جايش * چو شبنم آنكه در اين باغ آبرو دارد
* * *
سرو من چون به چمن دلبرى آغاز كند * غنچهء گل عوض چشم دهن باز كند
* * *
ديده گريان مىشود از دل چو آهى مىكشم * آرى آرى راست باشد باد باران آورد
* * *
به هواى تو همچو شمع سحر * جان بر لب رسيدهاى داريم
* * *
نه از جفاى فلك پر ز داغ گشته تنم * تمام چشم شدم تا تو را نظاره كنم
* * *
به ياد گلعذارى صبحدم سوى چمن رفتم * چو شبنم ديدهاى واكردم و از خويشتن رفتم
* * *
اگرچه از نظر افتادهام چو اشك ، ولى * هنوز چشم نگاهى كه داشتم ، دارم
* * *