به محفلى كه به يك درد صد دوا بخشند * چه مىشود دل ما را اگر به ما بخشند
* * *
شيشهء ساعت بود آيينهء دنيا و دين * گر يكى آباد گردد ، ديگرى ويران شود
* * *
طلسم كوى تو از سرمه بستهاند مگر * كه هركه مىرود آنجا ، خموش مىآيد
* * *
به آسانى كجا از خاك اهل درد برخيزد * فلك يكعمر چرخى مىزند تا مرد برخيزد
* * *
چون خار خشك گرمى بازار آتشم * مردود آب گر شدهام ، يار آتشم
* * *
به ذوق خاكسارى هركجا گرم نياز افتم * چو نقش پا نخواهم خاستن ديگر كه باز افتم
[ 488 ] [ نور الدّين نويد شاهجهانآبادى ]
دلباختهء سخن ايجادى ، نور الدّين نويد شاهجهانآبادى ، كه از آغاز فهم و تمييز در دبستان تحصيل علوم و فنون درافتاد و بعد اكتساب كمالات به ظلّ مكرمت نوّاب عمدت الملك امير خان انجام درآمد و هرگاه كه نوّاب از پيشگاه شاهى به صوبهدارى اللهآباد مأمور گشته ، در ركاب بود و بعد توجّه امير خان به شاهجهانآباد مراجعت نمود و در نظمپردازى و سخنفهمى طبع خوشى داشته . اوسط مائة ثانى عشر درگذشت . از اوست :
اگر نيست با عاشقى خو مرا * چرا مىطپد دل به پهلو مرا