در صغر سن پدرش رهگراى عالم بقا گشته ، در مهد شفقت عمّ خودش ، شيخ سليمان ، كه از ملازمين با اعتبار درگاه اكبرى بوده ، تربيت يافت و بعد از تحصيل علوم ضروريه مشق سخن به هم رسانيد و از ماهرين اين فنّ گرديد و به مقتضاى لياقت با امراى عصر به مزيد عزّت صحبت داشت و ايّام زندگانى را به محض تجرّد به انجام رسانيد و در قصبهء سفيدون از متعلّقات دار الخلافت شاهجهانآباد وارد گشته و همانجا در سنهء ثلث و ألف نظام حياتش برهم خورد . صاحب ديوان بوده ؛ اين چند بيت از افكارش به ملاحظه درآمد .
جز آينه در روى تو ديدن كه تواند * جز شانه به زلف تو رسيدن كه تواند
آنجا كه صبا را نبود بار ز تنگى * جانبخش كلام تو شنيدن كه تواند
صد تيغ كشيدند ز هر سو به ضميرى * پيوند هواى تو بريدن كه تواند
[ 305 ] [ مير ضياء الدّين شاهجهانآبادى ]
صاحب طبع متين ، مير ضياء الدّين ، كه اصلش از شاهجهانآباد است ، شاعر خوشفكر و نيكو تلاش بوده و در ميدان سخنگوى فصاحت ربوده و از همصحبتان سرخوش است . اواخر مائة حادى عشر رهنورد باديهء عدم گشت . از طبع روشن اوست :
نشسته در طلب دلرباى خويشتنم * چو چشم مىپرم ، امّا به جاى خويشتنم
* * *
گه دهان يار مىبوسم ز مستى گاه چشم * پيش مستان هيچ فرق از پسته و بادام نيست
[ 306 ] [ حافظ سيّد ضياء اللّه بلگرامى ]
ناظم دقايق آگاه ، حافظ سيّد ضياء اللّه ، كه اصلش از خطّهء بلگرام است ؛ در اوايل حال