به پيش او سخن از حال زار من بكنند * به اين بهانه سخن با نگار من بكنند
[ 272 ] [ مولانا شوقى تبريزى ]
صاحب نظم دلاويز ، مولانا شوقى ساكن تبريز ، كه طبع موزون و فكر رسا داشت ، مدّتى به خدمت سام ميرزا به خوبى به سر برد . آخر الأمر به خوف شاهطهماسب صفوى طاقت اقامت آنجا نيافته ، به ملازمت امير همايون به هندوستان شتافت و به كابل رسيده .
اوسط مائة عاشر وفات يافت . اين دو رباعى از او به نظر رسيد :
دردا كه فراق ناتوان ساخت مرا ! * بر بستر ناتوانى انداخت مرا
از ضعف چنان شدم كه شبهاى فراق * صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
و له
شوقى ! غم عشق دلستانى دارى * گر پير شدى ، غم جوانى دارى
شمشير كشيده قصد جانها دارد * خود را برسان ، تو نيز جانى دارى
[ 273 ] [ عبدى بيگ شرارى همدانى ]
آشفتهء گرمگفتارى ، عبدى بيگ شرارى كه خواهرزادهء هلاكى همدانى است ، در عهد دولت اكبرى به هند رسيده ، به نوازشات خسروى كامياب گشت . آخر قدم به راه فقر نهاده ، توجّه به ايران نمود ؛ و اواخر مائة عاشر درگذشت . اين بيت از اوست :
غمگين نشود طبع گل از نالهء بلبل * فرياد گدا رونق بازار كريم است