باشد ، بردارد . مولانا كه از تاب سفر يكگونه نحافت داشت ، عرض نمود كه وقتى كه از گجرات متوجّه حضور شاهى شدم ، مضاعف اين حال طاقت داشتم . چه عجب كه بعد چند روز قوّت سابقه عود نمايد و بر اين خدمت جانفزا مأمور شوم . سلطان لب به تبسّم آشنا كرده ، فرمود : نشنيدهاى :
كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد
بايد كه دومرتبه به خزانه رفته ، از آنچه دسترس باشد برآرى و وقت فرصت مغتنم انگارى . چون اين حكم فيضشيم عين مراد مولانا بود ، شادان و فرحان از محفل برخاسته ، دو بار به خزانه رفته ، هميانهاى بيست و پنج هزار هون طلا كه لك « 1 » روپيه باشد ، برآورده ؛ چون خازن اين كيفيت به عرض پادشاه رسانيد ، شاه ظرافتپسند و همّتدوست فرمود : مولانا راست مىگفت كه من طاقت ندارم .
آخر الأمر در سنهء ستّ و ثلاثين و تسعمائه سفر آخرت گزيد و در سر كچ گجرات مدفون گرديد . از اشعار دلاويز اوست :
از سر كويت شهيدى را ، مران ، خونش بريز * دوست را مگذار تا شرمندهء دشمن شود
* * *
چو ابر من به هواى تو از جهان رفتم * گلى نچيدم و گريان ز گلستان رفتم
* * *
رقيب از آتش هجرش من مهجور مىسوزم * نمىسوزى تو از نزديك و من از دور مىسوزم
* * *
هامش
( 1 ) . لك - 100000 .