تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
مىافراشت . هرگاه كه به امر ميرزا بعد وقوع واقعهء جدّ بزرگوار خودش ، شاهرخ ميرزا ، به سلطنت استرآباد كامران گشت ، و پس از آن بر تخت هرات جلوس فرموده ، فارس را هم به حيطهء تصرّف درآورد ، شاهى را بنا بر تصويركشى كوشك گل‌افشان خود به استرآباد طلبيد و مشمول عواطف پادشاهى گردانيد . اكثر فصحا به حسن كلامش اتّفاق دارند ؛ چنانچه مولانا عبد الرّحمن جامى در بهارستان به توصيفش پرداخته . وفاتش در سنهء سبع و خمسين و ثمانمائه واقع گشته . تابوتش از استرآباد به سبزوار بردند و به خانقاهى كه ساختهء اجداد خودش بود ، مدفون گرديد . اين چند بيت از كلام اوست :
به دور چشم تو بيمار شد چنان نرگس * كه تكيه زد به عصا و آنگه از زمين برخاست
* * *
دلم رفته است و آهى مانده برجا * از اين آتش به‌جز دودى نمانده‌ست
* * *
تو اى رفيق كه آسوده‌اى ! قدم بردار * كز آب ديده مرا پاى در گل است هنوز
رباعى
شادم كه ز من بر دل كس بارى نيست * كس را ز من و كار من آزارى نيست گر نيك شمارند و گرم بد گويند * با نيك و بد هيچ‌كسم كارى نيست

[ 268 ] [ مولانا شرف الدّين على يزدى ]

سرمست بادهء سرمدى ، مولانا شرف الدّين على يزدى كه سرآمد علماى زمان و سر خيل فضلاى ايران بوده ، در اكثر علوم تصانيف دارد ؛ خصوصا در علم معمّا يكتاى عهد