يكى دانستن ايزد قادر پاك * نهادن پيش او رخساره بر خاك
همه هستى از او ديدن سراسر * پس از جان مهربان بودن به دو بر
بدىها ناپسنديدن كسان را * هميشه كار سازيدن روان را
نرفتن يكقدم بىامر يزدان * قدم بر جاى بودن همچو مردان
نگشتن چون قدم سستان به هر باد * بهسان كوه بودن سختبنياد
كند قبله بهين جمله گوهر * كه هست از خاك و آب و باد برتر
بكوشد تا بدارد آخش جان را * نكو فرمان و روزىبخش جان را
به دين به كيومرث گزيده * وز او تا يزدجرد دين رسيده
در آن ايّامشان بنگر كه چون بود * كه هردم عيش و آبادى فزون بود
بخوان در شاهنامه تا بدانى * كه چون بوده است دوران كيانى
ز داد و عدل و خوبىّ و ديانت * ز مهر و شفقت و لطف و امانت
ز آبادانى و نيكىّ و شادى * ز جود و بخشش اكرام و شادى
جهان بد چون بهشت آباد زيشان * كنون گشته است چون دوزخ پريشان
نمونههايى از اشعار زراتشتنامه در احوال مردم ايران در آن روزگار :
يزشهاى يزدان ندارند ياد * دگرگونه گردد همىدون نهاد
نه نوروز دانند و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش ، نه فرورديان
كسى كو كند او به زشتى بسيج * نيايد از او دانش و مزد هيچ
ز بهر روان هركه فرمود يشت * پشيمان شد از گفت خود بازگشت
بسى مرد به دين پاكيزه جان * به رسم جد دين روند آن زمان
سپندار مذ برگشايد زبان * برون افكند گنجهاى نهان