محيى الدّين واقف گذرانيده ، به تحصيل علوم عربيّه در خدمت مفتى بدر الدّوله بهادر مىپردازد و مشق سخن از سيّد ابو طبيب خان و الا مىسازد . مرد مجسّم اخلاق و پسنديدهخصال است و شاعر نيكوفكر و خوشمقال . اين چند بيت از اوست :
گداخت شعلهء رويت دماغ آينه را * شكست مستى چشمت اياغ آينه را
ز گفتگوى بد خصم دل نمىترسد * خطر ز باد نباشد چراغ آينه را
ز جور چرخ نرستند خوبرويان هم * نگاه كن كلف ماه و داغ آينه را
* * *
عزّت و جاه و حشم وارسته را در كار نيست * سنگ طفلان بهر شهرت بس بود ديوانه را
مىروم از خويشتن در جلوهء روى بتان * نيست پشت شمع غير از ترك خود پروانه را
* * *
بىآينهء رخش نباشد * سيمابصفت قرار ما را
* * *
بهسان خط شعاعى ز ناب مهر رخت * نگه به ديدهء من رعشهدار مىگردد
پى زلال صفاجوش بوسهاش ، راقم ! * به گرد چاه ذقن باربار مىگردد
* * *
دل چو صداى مقدمش گوش نمود از صبا * پردهء ديده فرش پا در ره انتظار كرد
* * *
به شوق رفتن كويش كنم جاروب مژگان را * براى آبپاشى ديدهء نمناك مىخواهم
* * *