كرد خرام ناز او ، سرمهء مدّعا بس است * خاك به چشم من ، اگر منّت توتيا كشم
* * *
قطرهاى بودم و دريا شدنم بود اميد * عقده در كار من افتاد و گهر گرديدم
* * *
پس از عمرى دچارم شد ، ولى از جوش استغنا * نه سوى من نگاهى كرد و نى حرفى شنيد از من
قدم فهميده نه ، تا چند بىپروا خرامىها * به راهت حلقهء دام است چشمانتظار من
* * *
سخت دشوار است تأثير سخن در غافلان * بشكند صد تيشه تا از سنگ آب آيد برون
* * *
دل نرفته است ز پيش تو به جاى ديگر * اين چه حرف است كه پرسى : « ز كجا مىآيى ؟ »
* * *
خاك گرديديم ، امّا اضطراب دل بجاست * كاش بنشيند غبار ما به دامان كسى !
[ 67 ] [ شيخ محمّد ناصر افضلى ]
دقيقهسنج سخنگستر ، مجمع فضائل معنوى و صورى ، شيخ محمّد ناصر افضلى جونپورى كه به كسب كمالات پيش والد ماجد خود ، شيخ محمّد يحيى پرداخته و در خرد