هركه يابد نظر از صحبت وارستهدلان * برفشاند به سر هر دوجهان دامان را
* * *
صبحدم سرو خرامانش چمنپرداز شد * هر قدم رنگ بهارى ديگر از رفتار ريخت
اندكى ، يا رب ! به پرسش چارهء عالم كند * آنكه از تيغ تغافل خون من بسيار ريخت
* * *
مهر و كين جمله ز انداز نگاهش پيداست * ناز خوبان به زبان مژه گويا باشد
* * *
آنكه بيگانهء محبّت نيست * شكوه از دست آشنا چه كند ؟
دل از اين چمن نگيرد رنگ * كف آيينه را حنا چه كند ؟
* * *
اگر نفع كسان خواهى ، ز فكر خويش فارغ شو * به كار كس نيايد آنكه با خود كارها دارد
* * *
كى به خون دل ما رنگ كند دست هوس * آنكه سرپنجه به تاراج حنا نگشايد
* * *
حيرتزدهاش زبان ندارد * آيينه لب فغان ندارد
در پاى تو مىطپد شهيدت * هرچند چو سايه جان ندارد
* * *